ورودی دره منگان – به سوی درگاه حوی
کمی بعد بنی با صدای آواز پرندگان چشماشو باز کرد و متوجه حضور پیر شد، دستهاشو به سینه چسبوند و در حالی که هنوز کمی گیج بود گفت: ااا من کجام، خوابم برده بود!؟ سلام ای پیر!
پیر لبخندی زد و گفت: سلام پادشاه بر همه نورجویان باد، فرزندم خوشحالم که به سلامت از درگاه یحیی گذر کردی و با این توشه پربار به ابتدای دره منگان رسیدی.
بنی با غرور و خنده گفت: ممنونم ای پیر، مگر غیر از این انتظار داشتید؟!
پیر هم لبخندی زد و پاسخ داد: جوینده یابنده است و تشنه است که معنای آب را خوب ادراک میکند. بالاخره وقتش رسید، آیا آماده روبرو شدن با غولها هستی؟
بنی کمی هیجان زده گفت: مواجهه با غولا، الان؟! بله… بله آمادهم! ولی میشه یکم برام توضیح بدید که دقیقا با چی روبهرو میشم؟
پیر گفت: داستان غولها داستان عجیبی است، آنها وجودات عجیبی هستند که اگر کنترل شوند بسیار مفیدند و اگر کنترل نشوند، بسیار مضر. هر مرکبی که شکل میگیرد حاصلی از ترکیب این غولها در آن مرکب حلول میکند، چنان که گویی با زاده شدن مرکب، نسخه خامی از غولها نیز در مرکب زاده میشوند. این نسخههای خام همان ماسکها هستند. این ماسکها تا زمانی که تحت کنترل صاحبِ مرکب درنیایند، ذهن صاحب مرکب را طوری کنترل میکنند که خواستههای آنان اجابت شود و دقیقا از همین نقطه است که میتوانی به وجودشان پی ببری؛
یعنی با مشاهده و پیگیری علت رفتارها
برای درکش موجوداتی نامرئی را در نظر بگیر که برای نمایان شدن به زیر پارچهای میروند و تو از هیبتی که در پارچه نمایان میشود پی به بودن آنها میبری و از حرکتهای پارچه یا همان رفتارهای پارچه متوجه خواسته آنان میشوی و با شناخت و دستهبندی خواستهها به شناختی نسبی از آنان میرسی.
آگاه باش مانند همه موجودات، ماسکها نیز برای بقا و رسیدن به خواستههایشان نیاز به انرژی دارند و در آدمی این انرژی را از طریق به دست گرفتن افسار «ذن» به دست آورده، به نوعی آدمیان را نیز کنترل میکنند و آدمیانِ گرفتار، نادانسته عمر خود را در راه ارضای خواستههای آنان تلف میکنند و غمانگیزتر آن است که آدمیان آن خواستهها را خواستههای خود میپندارند.
بنی کمی مکث کرد و بعد متفکرانه پرسید: ای پیر، چطور میشه اونا رو نابود کرد؟
پیر گفت: برای چه نابودشان کنی؟ آنها میتوانند برایت مفید باشند. بدان که باید با تسلط بر آنها شکستشان دهی، یعنی کنترلشان را به دست بگیری نه اینکه از بینشان ببری. آگاه باش وقتی کنترل ماسکی را کاملا به دست بگیری نه تنها دیگر آن غول بر تو تسلطی نخواهد داشت، بلکه آن ماسک چون غلامی حلقه به گوش، خدمتت را خواهد کرد.
بنی گفت: خب… چطور میتونم به اونا مسلط بشم؟
پیر گفت: آدمیانِ صاحبِ اراده، با کنترل «ذن» و زیر نظر گرفتن احوالات میتوانند ماسکها را شناسایی کرده و در نهایت تحت کنترل خویش درآورند. آگاه باش که پس از تسلط بر آنها، لازم است آموزششان دهی تا از سطح «ناشی»
به سطح «غلام آدم» برسند تا تو را خدمتی کنند که شایسته توست…
بنی گفت: این غولا، یعنی این ماسکا… چه شکلین؟ چطور میتونم بشناسمشون که گیرشون بندازم؟
پیر گفت: برایت خواهم گفت.